تا بانگ صبح ،شعروترانه ،همین وبس
فرجام ماجرای بد روز را مپرس
خوش باد قصه های شبانه ،همین وبس
بعدازمن وتو ـازمن وتو ـیادگار چیست ؟
یک مشت داستان وفسانه ،همین وبس
مشتاقم وبه خاطر یک لحظه دیدنت
آورده ام هزار بهانه ،همین وبس
یک روح شرحه شرحه و یک جسم چاک چاک
ازمن جز این مجوی نشانه ،همین وبس
ـ تنها دراین حوالی متروک ، روح من
با یاد توست شانه به شانه ،همین وبس
چون عابری ـ خلاصه بگویم ـدراین مسیر
ماندیم زیر چرخ زمانه همین وبس
سوختم ،خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم ،سکوتم آب شد
چشم بستم ،بسترم آتش گرفت
در زدم ،کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ،بال وپرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ،دفترم آتش گرفت